غرب و بحران بافت جمعیتی

دکتر سید علیرضا موسوی دانش‌آموخته علوم سیاسی از دانشگاه فردریش شیلر آلمان


عصر اندیشه 1399/02/29 04:07:17 عصر

انقلاب جنسیتی جدید در سایه ظهور سیاست¬های هویتی

سیاست­های هویتی

یکی از مفاهیم اصلی که به ­زعم بسیاری از کارشناسان فرهنگ سیاسی در قرن بیستم و یکم مورد بحث و مناقشه در افکار عمومی غرب است، مفهوم سیاست­ های هویتی «Identity Politics» می­ باشد. در واقع دفاع از هویت و تلاش برای به رسمیت شناخته شدنِ هویتی در کنار موضوع تغییرات اقلیمی از مباحث اصلی مشارکت­ های سیاسی در جهان امروز غرب است. دفاع از حقوق هم­جنس ­گرایان، گیاه­ خواران، مهاجران و ...، بخشی از هویت­ های خلق­ شدۀ نوین در فضای فرهنگی امروز غرب هستند. در همین قالب اما با یک محتوای ملی­ گرایانه، امروز سخن از نجات هویت­ های ملی مثل هویت آلمانی و یا مرد سفید­پوست آمریکایی با توجه به موج عظیم مهاجرتی، گفتمان هویت ­طلبِ راست­ گرا را احیا کرده است.

اساساً هویت­ طلبی، ریشه در جریان­ های محافظه­ کار و منتقد عصر مدرن دارد. از این رو، موضوع هویت ­طلبی بحث تازه­ای در غرب نیست. از زمان انقلاب فرانسه در قرن هجدهم ما شاهد صف­ آرایی جریان­ های فکری بر مدار منطق هویت بوده­ ایم. مخالفان انقلاب فرانسه مثل ژوزف دومستر، منتقد انسان انتزاعیِ عاری از تعلقات ملی و مذهبی و جهان­ شمولی شدند که روشن­ فکرانِ آن زمان مفهوم ­سازی کرده بودند. منطق روشن ­فکری بر این اساس شکل گرفته بود که انسان مدرن را از تعلقات مذهبی، ملی و اجتماعی ­اش جدا کرده و انسانی جدید، فراتر از مرزبندی­ های هویتی را برسازد. همین نگرش تا دهه شصت قرن بیستم در یک دوگانۀ آشتی­ ناپذیر، انسان انضمامی با تعلقات هویتی را در برابر انسان انتزاعی با رویکردهای جهان­ شمول مدرن قرار داده بود.

با پایان جنگ جهانی دوم و گذار از دوران خانمان­سوز فاشیسم غربی، از یک طرف رویکردهای هویت ­طلبانه در جبهه راست­ گرایان برای چند دهه به حاشیه رانده شد و از طرف مقابل جریان چپ­ گرا نیز دیگر به تحقق ارزش ­های جهان ­شمول یک انسان مدرن باور نداشت. به بیان دیگر، جریان چپ­ گرا و لیبرال به­ جای دفاع کلی از ارزش­ های انتزاعیِ انسانی به­ سمت رویکردهای هویت­ طلبانه در قالب حمایت از مدل­ه ای مختلف و متکثر زندگی جمعی حرکت کرد. به­ طور مثال در جنبش حقوق شهروندی آمریکا در دهه شصت قرن بیستم، بسیاری از جریان­ های چپ­ گرای جدید راه خود را از جنبش ­های برابری­ طلب و حقوق بشری جدا کردند و در قالب جنبش­ های نوینی مثل «Black Power» صرفاً دفاع از حقوق سیاهان را هدف قرار دادند.

این تأکید بر حمایت از گروه­ ها و هویت­ های خاص در اندیشه چپِ جدید بعد از جنگ دوم جهانی و در دهه ­های بعدی رفته ­رفته به­ عنوان یک اصل بدیهی پذیرفته شد. نهایتاً امروز تمام جنبش­ های مهم چپ­ گرای لیبرال حول حمایت از منافع خاص یک گروه مشخص مثل هم­جنس­ گرایان، زنان، سیاهان، مهاجران، معلولان، حیوانات و غیره می ­چرخد و دیگر سخن از ارزش ­های انسانی در یک قالب عمومی و جهان­ شمول کمتر طرفدار دارد. در آمریکا از سال ۲۰۱۴ و در واکنش به کشته شدن سیاهان توسط پلیس، جنبشی تحت عنوان «جان سیاهان مهم است» (Black Lives Matter) شکل گرفته است.

این جنبش در مانیفست فکری خود به این مسئله اشاره می­ کند که به­ صورت ژنتیکی سفید­پوستان، نژاد­پرست و برتری­ طلب هستند و مصالحه با آن­ها بی­ معنی است. از این رو در قالب این تفکر جدید، دیگر سخنان کلاسیک مارتین لوتر کینگ رهبر جنبش شهروندی آمریکا در دهه شصت که یک سیاه­پوست بود و از انسان عاری از کلیشه ­های نژادی حمایت می­ کرد، اعتبار ندارند؛ چراکه جریان­ های چپ ­گرای جدید اساساً ماهیت هویت­ طلبانه داشته و در راه احقاق حقوق خود، مرزبندی ­های گروهی، تبدیل به بخشی از منظومه فکری­ شان شده است.

در واقع اندیشه کلاسیکِ برابری انسانی در قرن بیستم که توسط جریان­ های چپ و لیبرال تبلیغ می ­شد، در قرن بیست و یک متقاعد­کننده نیست و حامیان برابری و مدرنیسم، احقاق حقوق خود را در قالب رویکردهای هویت­ طلبانه و گروهی دنبال می­ کنند. از این رو، ملی­ گریانِ امروزِ غرب با طرفداران حقوق سیاهان که به ­لحاظ محتوایی نقطه مقابل هم هستند، از نظر تاکتیک­ های مبارزه کاملاً به هم شباهت دارند. چراکه هر دو جریان با تکیه بر رویکرد­های هویت­ طلبانه خواستار حذف جریان مقابل هستند. در واقع در حوزه فرهنگ سیاسی امروز غرب، موضوع هویت تنها یک بحث کلاسیک مختص راست­ گراها نیست، بلکه چپ­ های جدید نیز از همین مفهوم برای حمایت از منافع گروه ­های به اصطلاح اقلیت حمایت می­ کنند.

همین موضوع باعث شده است بدنه بومی جامعه غرب که شامل طبقات متوسطِ (عموماً متوسط به پایین) مردان سفید­پوست مسیحی می­ شود از سیاست­ های جدید جریان­ه ای چپ­ گرا و لیبرال احساس تبعیض کند و به ­سمت جریان­ های رادیکال هویت ­طلب راست خصوصاً از زمان موج مهاجرتی جدید به غرب کشیده شود. چپِ جدید سال­ ها است در غرب از حقوق مهاجران، انواع دگرجنس­ گرایان، زنان، یهودیان و ... سخن می­ گوید و امتیازات ویژه ­ای برای این گروه ­ها درنظر گرفته است. خصوصاً آن­که جریان چپ­ گرا در شکل جدیدش از موضوع اقتصاد و دفاع از حقوق کارگران عبور کرده و مشغول دغدغه­ های لوکس فرهنگی شده است.

بنابراین نباید تعجب کرد مرد کارگر سفیدپوست مسیحی غربی به­ سمت جریان ­های راست­ گرا و هویت ­طلب سوق داده شود. دقیقاً در همین فضای فرهنگی- سیاسی، اکثریت مطلقِ قشر ذکر شده در انتخابات آمریکا به ترامپ رأی دادند. در واقع رأی به ترامپ در آمریکا و خیزش احزاب راست­ گرای جدید در اروپا در سال­های اخیر، چیزی جز انتقاد به جامعه چندفرهنگی و گسسته غربی نیست که جریان چپ جدید از دهه شصت با رویکرد هویت ­طلبانه ­اش در حوزه فرهنگ سیاسی نهادینه کرده است.

نهایتاً امروز در غرب شاهد عبور از سیاست­ های محتوایی به­ سمت سیاست­ه ای هویتی هستیم. به این معنا که اگر سال­ های قبل محور مشارکت سیاسی و تصمیم­ سازی، برنامه­ ها و اهداف سیاسی احزاب مختلف بود؛ امروز رفته­ رفته معیار انتخاب افراد و جریان­ های سیاسی موضوع هویت است. به بیان دقیق ­تر در غرب امروز مرد مسیحی سفیدپوست، احزاب دست‌راستی جدید را در عرصه تصمیم­ سازی عمومی انتخاب کرده و گروه­ های متکثر خاص مثل زنان، مهاجران، هم­جنس ­گرایان، سیاهان و غیره به ­سمت احزاب جدید هویت ­طلب چپ یعنی جریان سبز سوق پیدا کرده­ اند. این موضوع بی ­شک یک بحران سیاسی در غرب است؛ چراکه با محور قرار گرفتن موضوع هویت در تصمیم­ سازی سیاسی، شرایط برای ایجاد یک اجماع عمومی و ایجاد همبستگی اجتماعی تضعیف می­ شود.

مطالعات جنسیت

مطالعات جنسیت «Gender Studies» صورت تکامل­ یافته نظریه­ه ای فمنیستی هستند که عموماً نقطه مقابل نظریات فمنیستی کلاسیک هم قرار می ­گیرد. این جریان یک انقلاب جنسیتی جدید در حوزه هویت ­شناسی جنسی در غرب است که نظریات کلاسیک فمنیستی را به چالش طلبیده است. در نگاه فمنیست­ ها تفاوت بیولوژیکی میان زن و مرد غیرقابل انکار است اما همین تفاوت تأثیر مستقیمی بر جایگاه و نقش زنان در جامعه دارد. حال آن­که حامیان جریان مطالعات جنسیتی اساساً هیچ اعتقادی به تفاوت بیولوژیکی ندارند و به ­زعم آن­ها جنسیت چیزی جز ساختارهای اجتماعی و فرهنگی تحمیل­ شده بر افراد ضعیف جامعه نیست!

جودیت باتلر «Judith Bulter» استاد دانشگاه کالیفرنیا و شارح اصلی جریان مطالعات جنسیتی حتی تا جایی پیش می ­رود که علم بیولوژی را محصول ساختارهای اجتماعی می ­داند و اساساً منکر تفاوت­ های بیولوژیکی جنسیتی م ی­شود. برای یک فمنیست، زن بودن تنها یک اعتقاد نیست بلکه یک واقعیت بیولوژیکی است اما برای یک تراجنسی (ترنس) در قالب نظریات مطالعات جنسیت، زنانگی تنها یک اعتقاد و انتخاب شخصی است. این­جا نقطه تفاوت بنیادی میان جریان فمنیست و حامیان مطالعات جنسی یا همان جنسیت­ گرا در قرن بیست و یکم است.

از نگاه جنسیت­ گراها این­که ما تنها قائل به دو جنسیت باشیم، نشان از رویکرد نژادپرستانه­ ای دارد که پشت پرده آن منافع مردان غیرهم­جنس­ گرای سفید­پوست لحاظ شده است! از منظر طرفداران این جریان، جنسیت امری است که به ­صورت آزاد قابل انتخاب است و هیچ عامل بیولوژیکی و بیرونی نمی ­تواند آن را به ما تحمیل کند. از نظر آن­ها، مردان سفید­پوستِ غیرهم­جنس ­گرا قرن ­ها جهان مشخصی را به دیگران تحمیل کرده­ اند که حکایت از سرکوب مدل­ های دیگرِ جنسیتی دارد. جالب این­جاست این دیدگاه ­ها تا جایی پیش می­ روند که مدعی می­ شوند مردان سفیدپوست نمی­ توانند نسبت به جهان نگاه بی ­طرفانه­ ای داشته باشند!!!

 از منظر طرفداران مطالعات جنسیت، زن­ها، ترنس­ها، هم­جنس ­گراها، دوجنس­ گراها، اینترجنس­ گراها، فراجنس ­گراها و غیره که در بهترین حالت سفیدپوست نیستند و همچنین دچار معلولیت هستند، نگاه عادلانه ­تری نسبت به جهان دارند! شاید برای مخاطب سطور این جملات شبیه شوخی باشد اما واقعیت، وجود یک جریان فکری ایدئولوژیکی است که این روزها در غرب تبدیل به علم و دارای کرسی­ ها و بودجه ­های دانشگاهی شده است. در حال حاضر ۲۵۰ کرسی استادی در دانشگاه­ های آلمان برای گسترش این ایدئولوژی درنظر گرفته شده است که در حال تولید محتوا هستند.

جنسیت از منظر این جریان فکری در واقع امری اجتماعی است و با جنسیت بیولوژیک تفاوت دارد. اساساً شارحان این جریان فکری مثل خانم جودیت باتلر، اعتقادی به جنسیت بیولوژیک ندارند. از این رو، موضوعات علوم زیستی مدرن مثل بحث هرمون­ ها و نظریه تکامل در این جریان فکری فاقد اعتبار است. از نظر باتلر این عادلانه نیست که ما افراد را بر اساس آناتومی آن­ها تقسیم­ بندی کنیم. تقسیم افراد بر اساس آناتومی مثل تقسیم­ بندی بر اساس قد و رنگ پوست است! لذا نظریه­ پردازان این جریان فکری دشمن اصلی دیدگاه خود را نظریات علوم طبیعی می­ دانند. آن ­ها تا جایی پیش می­ روند که حتی ادعا می کنند علوم طبیعی و پزشکی همان نقشی را در جامعه بازتولید می­ کنند که زمانی الهیات بازی می­ کرد!

عملاً محققان جنسیت با این نظریات، یک جریان فکری را بسط می­ دهند که ضد واقعیت­ه ای علمی است و تنها گمانه­ زنی­ه ایی را مفهوم­ سازی می­ کنند که بیشتر از جنس نفی دیگری و بازتولید همان سیاست­ های هویتی در عرصه سیاسی و اجتماعی است. خصوصاً آن­که دیدگاه جنسیت­ گراها، نقطه مقابل علوم اعصاب یا همان نوروساینس است که اساساً با بررسی نورون­ های مغز تفاوت ساختاری بافت ­های مغزی زنان و مردان را به ­صورت تجربی بررسی و اثبات کرده است. این­که زنان وقایع عاطفی را در دو طرف مغزشان و مردان در یک طرف ذخیره می­ کنند، یک حقیقت تجربی است که اثبات می­ کند چرا زنان بهتر از مردان خاطرات احساسیِ تلخ و شیرین­ شان را به خاطر می ­آورند.

از این رو، بی­ شک جنسیت امری منفک از بیولوژی، هرمون­ ها و نظریات تکامل نیست. اما هدف اصلی حامیان نظریات جنسیت اساساً با نفی مفهوم جنسیت در معنای بیولوژیکی آن، دامن زدن به یک مناقشه فکری جدید تحت عنوان نظریه تنوع جنسیت «Gender Diversity» است که بر مبنای آن بیش از صد مدل جنسیت (غیرهم­جنس ­گرا، هم­جنس ­گرا، دوجنس­ گرا، بی­جنس­ گرا، غیرجنس­ گرا، پان­جنس­ گرا و غیره ) مفهوم­ سازی شده است. حال بر طبق نظریه تنوع جنسیت، خودِ افراد جامعه می ­بایست به کشف و انتخاب هویت جنسی­ شان دست بزنند.

نظریات جریان جنسیت با تکیه بر مفروضاتش عملاً چیزی جز یک ماجراجویی فکری و اجتماعی نیست که تبعات بسیار ناگواری برای سلامت جنسی و اجتماعی یک جامعه در پی دارد. نرخ پایین تولد در غرب و فروپاشی مطلق خانواده با تکیه بر همین نظریات مناقشه­ برانگیز که این روزها در مدارس و دانشگاه­ های غرب به­ صورت گسترده تبلیغ و آموزش داده می­شود، جامعه غرب را دچار یک بحران بافت جمعیتی کرده است که در سال­ های اخیر چالش موج مهاجرت و پناه­ جویی به آن دامن زده و غرب را به ­لحاظ فرهنگی در آستانه یک دگردیسی هویتی قرار داده است. اما همان­طور که در ابتدا مطرح شد، فرهنگ سیاسی غربِ امروز در قالب سیاست­ های هویتی بازتعریف می ­شود و ظهور جریان جنسیت نیز مستثنی از این قاعده نیست. جنسیت ­گراها بر خلاف فمنیست­ های کلاسیک برای هویت مقابل هیچ­گونه رسمیتی قائل نیستند و اساساً موفقیت­ شان را در حذف و سرکوب جنسیت مرد سفید­پوست می ­بینند و از همین رو اساساً موضوع برابری و احترام متقابل در این گفتمان معنایی ندارد.

حال می­ بایست از لیبرال­ ها و حامیان اصلاح حقوق زنان در کشور ما که همواره جز ترجمه آثار غربی آن هم به­ شکل گسیخته از متن تاریخی، دیدگاه مستقلی ندارند پرسید آیا با متون جنسیت­ گراها در غرب آشنا شده ­اند؟ اگر زنان فمنیست ایران قصد ترجمه این آثار را به فارسی دارند، می­ بایست ابتدا از ادعاهای فمنیستی دست بکشند و هویت زنانه خود را زیر سؤال ببرند و با تلاشی مضاعف از لیست صد مدل جنسیتیِ خانم باتلر، جنسیت خود را کشف کنند سپس به مبارزه پارتیزانی با مرد سفیدپوست (اروپایی) دست بزنند.

https://b2n.ir/683414

تاریخ :

1399/02/29 04:07:17 عصر

به اشتراک بگذارید :


نظرات : 0

ماهنامه شماره 23
چهارشنبه , 09 مهر 1399 , 19:46